.: حکایت دل 1 :. |
.:عشق امانتی با ارزشی است که باید آن را در قلب نگه داشت:. |
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که "> دربیشه عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور باید شد دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:49 توسط امید |
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بيند
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشی و خرمی و کامرانی
ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:36 توسط امید |
صفای ماندنت را دوست دارم
+نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:33 توسط امید |
وسه يعنی وصل شيرين دو لب بوسه يعنی خلسه در اعماق شب بوسه يعنی مستی از مشروب عشق بوسه يعنی آتش و گرمای تب بوسه يعنی لذت از دلدادگی لذت از شب لذت از دیوانگی بوسه يعنی حس طعم خوب عشق
اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن
ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:31 توسط امید |
هر چه هست از دست تنهایی می کشم گریه را تا مرگ وسعت می دهم غصه را تا مرز بـی نهایت می کشم هر چه هست از دست این تنهایي لحظه های بی طراوت خیلی می کشم محنت از نامـحرمان این دیار سالها از روی عادت ، تنهایی می کشم در کتاب غربت شبهای تنهاییم خط سرخی بر روی اصالت می کشم گاهگـاهی روحـم تب می کند
ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:26 توسط امید | اي نگاهت نخي ازمخمل و از ابريشم چند وقت است که هرشب به تو مي انديشم به تو آري ، به تويعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي، به همبن باغ بلور به همان سايه ،همان وهم ، همان تصويري که سراغش ز غزلهايخودم مي گيري به همان زل زدن ازفاصله دور به هم يعني آن شيوهفهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم، به دلارايي تو به خموشي ، بهتماشا ، به شکيبايي تو
اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 12:43 توسط امید | پیش خودم دل بستم بهش نگفتم حرفمو حتی نگاه عاشقش باز نشکست تلسممو خواستم بگم هر چی که هست مهر سکوتم نشکست بغضی گلومو باز گرفت من کم شدم اون نشکست راستش زبونم بند اومد بختک رو اوجش سایه کرد رفتو خله منو گرفت من موندمو سکوت درد هر چی تو فکرم بود نبود خالی شدم از کلمه ادامه مطلب +نوشته شده درجمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 23:5 توسط امید | گل سرخی را ديدم که در جاده زندگی از کنارم ميگذشت گفتم کيستی؟؟؟ گفت لحظه لحظه هايی که بر تو می گذرد گفتم لحظه هايم را از من نگير با من بمان و هرگز از کنارم نرو با اعماق وجودم تو را می گويم که دوستت دارم ولی نشنيد و رفت گريه کردم ....فرياد زدم..... صدايم را شنيد با صدايی بلند گفت اگر سريع تر بيايی به من خواهی رسيد از دلــی بیگانه منـت می کشم
+نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 23:45 توسط امید | کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چون بر آنجا گذرت می افتاد به سر وپای تو لب می سودم کاش چون نای شبان میخواندم به نوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه تو
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 21:2 توسط مهشید | اگر در این دنیا قرار بود جای چیزی باشم دوست داشتم که جای اشک های تو باشم در چشمانت متولد بشوم روی پلک هایت جان بگیرم روی صورتت جاری شوم و روی لبهایت +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 21:1 توسط مهشید | به تو میاندیشم به تویی که همیشه با منی آسمان را با تو تفسیر میکنم لحظه های ناب وبی برگش ت زندگی ام را با تو تعبیر میکنم. عشق را با تو معنا میکنم.
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 20:59 توسط مهشید |
شبی سیاه بودوآسمان گریه میکرد واو سرش را روی سینه ام گذاشت وگفت:قشنگترین قصه را برایم بگو نگاهم به چشمان خمارش دوختم وگفتم چشمانت را ببند تا زیباترین قصه را برایت بگویم چشمانش را روی هم گذاشت و من آهسته خم شدم وبر روی لبانش قصه ی بوسه را گفتم...
تقدیم به تو
+نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 20:57 توسط مهشید | بی تو مهتاب شبی باز ار ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 20:55 توسط مهشید |
عشق يعني يك سلام و يك درود
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 0:48 توسط امید | آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.
+نوشته شده دریکشنبه 14 بهمن1386ساعت 23:34 توسط مهشید | خدايا با تو بد كردم؛ چه كردم؟ به جز صبري كه در راه تو كردم، من چه كردم؟ قبول رنج و غم كردم، شكستم عهد غيرازتو مگر كاربدي كردم؟ خدايا من چه كردم؟ جز تحمل در نگاه سرد شب كردم؟ به جز آنچه تو فرمودي اگر كار بدي كردم پس از آن توبه كردم،بد نكردم! +نوشته شده درجمعه 5 بهمن1386ساعت 10:41 توسط امید | مرد خسته در كنار ساحلي غمگين نشسته اشك در چشمان او يك حلقه بسته كوله بارش پر زمريم دسته دسته فكر او يك جا نشسته خيره گشته در پس باغ زمستان،چشمهايش ليك بسته يادش آيد خاطراتي كه كنار ذهن خاموشش نشسته مردَ، خسته ست و هم او دلشكسته شايد او فانوس همرازش شكسته. ادامه مطلب +نوشته شده درجمعه 28 دی1386ساعت 11:38 توسط امید |
تو دفتر دل تو با خون خود نوشتم كه هيشكي و تو دنيا قد تو دوست نداشتم. چقدر پيغوم گذاشتم چند خط برات نوشتم كه هيشكي و تو دنيا قد تو دوست نداشتم.
ادامه مطلب +نوشته شده درچهارشنبه 26 دی1386ساعت 19:31 توسط امید |
چشمت ز من عاشق دلداده گرفتی ( در حسرت دیدار تو آواره ترینم). بسیار کلک دارم و از چشم سیاهت یک بار نگاهی بگرفتم: آن گل که تو دیدی؛ من خیره شدم در پی آن گل دیدی به چه حیله به نگاهت بنشستم؟ اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن ادامه مطلب +نوشته شده درچهارشنبه 26 دی1386ساعت 19:10 توسط امید |
به نام آن كه تو را آفريد تا من دل به تو ببندم. سلام... سلام گرم وآتشين از پسرِِِِي نو خواسته و تازه شكفته پذيرا باش. اي فرشته نازل شده بر رهگذر جواني من از آن لحظه كه تو را ديدم قلبم به مانند كوره اي آتشين گرديده هست كه فقط نگاه جادويي تو ان را تسكين مي دهد . سلام جواني دلباخته نثار تنها فرشته اي مي كنم كه توانسته هست از ديرانه قلبم كاخي به بزرگي عشق بسازد.
اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن ادامه مطلب +نوشته شده دردوشنبه 17 دی1386ساعت 0:43 توسط امید |
تا صحبت عشق شد . دلم یهو هری ریخت.نمیدونم چرا؟ اینروزا! هر جا هر طرف نگاه میکنم همه یه جورایی میخوان بگن عاشقند !!! توی روزنامه میخونیم...اون مرد عاشق!! معشوقشو دزدید اذیتش کرد! بعد با وضعیت فجیعی تو خیابون رهاش کرد.... خیلی خنده داره..مجنون های امروزی چه راههایی دارن برای ابراز عشقشون!!!.... یه جا دیگه میخونیم...فلان خانم همسرشو کشت. فلان آقا بچه اشو کشت...اینا همه عاشقند؟؟ از عشق دیوانه شده اند؟؟
اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن ادامه مطلب +نوشته شده دردوشنبه 17 دی1386ساعت 0:32 توسط امید | |
عشق امانتی با ارزش هست که هر کس آن را در قلبش نگه می دارد برای همین هست که هر وقت بخواهی عشقت را از هر کسی پس بگیری باید قلبش را بشکنی. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته سوم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم دی 1386 امید مهشید طراح قالب |